بلندای این جهان به کوتاهی عمر ماست!   

 

دوست اش دارم وبلاگم را می گویم برایم لذتی شده بود نوشتن در آن.

به لطف دوستانی که آمدند و خواندند و به دیگری و دیگران نیز گفتند مجبور شدم

وبلاگم را ببندم.

آمدن و خواندن و گفتن مهم نیست ، مهم آن است که احساس می کنم کسی منتظر ایستاده

تا آنچه را که می نویسم نه آنگونه که هست بلکه آنگونه که خود می پندارد تفسیر و

در آخر پخش می کند. مهم این است که اینروزها احساس می کنم ناظری پیدا کرده ام

که خواسته و نا خواسته نظارت ام می کند.

وقتی پای وبلاگم به میان آمد تصمیم گرفت ام به سراغ اش بروم و همه چیز را برایش

بگویم از اینکه از کار اش ناراحتم از اینکه فکر می کنم روش درستی را انتخاب

نکرده است اما وقتی آخرین برخورداش را به خاطر می آورم از همه چیز می گذرم

حتی وبلاگی را که دوست اش دارم.

دلم می گیرد وقتی که می دانم این آخرین پست من است.

لینک
۱۳۸۸/٢/٢٧ - farzaneh *

   برای خالی نبودن عریضه   

 

سرم شلوغ است

دور و برم شلوغ تر!

لینک
۱۳۸۸/٢/٦ - farzaneh *

   از بیرون... از درون...×   

 

مهربان بود از آن مهربانیها که در اسرع وقت در دسترس بود.شده بود سنگ صبور بچه ها

هرکس مشکلی/عشقی/دلگیری داشت با اودرمیان می گذاشت.

اصلا انگار برای درد بچه های دانشکده ساخته شد بود.خوب گوش می داد و راز دار بود

بیشتر سعی می کردمشکل گشا باشد تا خود مشکل.

همینطور بود که همه به او اعتماد کرده بودند و عزیز کرده بچه ها در طول چهار سال

شده بود .

*( بعد از اتمام دوره لیسانس فهمیدیم که او یک جاسوس بود تا یک انسان ).
لینک
۱۳۸۸/٢/٢ - farzaneh *

   از کلاغه پرسیدند ...   

 

مهسا میان حرفهایش می گفت :باور نمی کنی این دختر ( یسنا دخترش) حسابی خاص

است و هیچ رفتار و کردارش به دیگر بچه ها نرفته و نمی تواند  تجربه های دیگران را

بر روی او پیاده کند.

یادم آمد چند لحظه پیش که با مهتاب صحبت می کردم می گفت: فرزند اش(هخامنش)حسابی

خاص است و حسابی وقت او را در این زمینه گرفته است.

لینک
۱۳۸۸/٢/۱ - farzaneh *

   قبل و بعد   

 

قبل از عید

برای اینکه از خجالت خودمان دربیاییم و در راستای تلاش برای رسیدن به خواست ها و احترام به خود، دوربینی به عنوان هدیه به "خود" خریدام.از همین کارهای که وقت و بیوقت این روانشناسان تلویزیونی تبلیغ می کنند .

بعد از عید

آنقدر سرم شلوغ است و گرفتار که یادم رفته است دوربینی دارم که مدتها انتظار خریداش را می کشیدام!

لینک
۱۳۸۸/۱/٢٤ - farzaneh *

   ابراهیم گلستان   

 

من «جهان وطن شدن» را باور ندارم. احساس می کنم این از همان چیزهایی است که

 درست کرده ایم تا در غربت دلمان نگیرد یا کمتر بگیرد، تا احساس بهتری داشته باشیم

 و فکر کنیم که همه جای دنیا برای ما یکی است. برای من واقعیت این است که «نیست».

همه جای دنیا ایران نیست. اگر بود از خشک شدن رودهای همه جای دنیا همانقدر دلم

می گرفت که از خشک شدن کارون و زاینده رود. 

دلم می خواهد با یک ایرانی جهان وطن آشنا شوم. کسی که شبها خواب زندگی در ایران آزاد

و پیشرفته را نبیند و صبحها از "فرقی نداره که، ما جهان وطن شدیم دیگه" بگوید. دلم می

خواهد با ایرانی ای آشنا شوم که زندگیش و نگاهش به زندگی مرا به این باور برساند

که جهان وطن شدن همیشه از سرناچاری نیست، مال ما بی وطنها نیست و واقعا "وطن

فرمولی است در ذهن آدمها"*.

به نقل از وبلاگ:roozmare.blogfa.com

لینک
۱۳۸۸/۱/٢٢ - farzaneh *

   مکالمات اول صبح دو chater   

 

-..............

-..............

- می تونم یک سوال شخصی بپرسم؟

- بله . حتما

- تو عاشقی یا منتظر کسی هستی؟

- من! چطور مگه؟

- حالا تو بگو!

- همیشه دوست داشتم عشق را تجربه کنم اما قسمت نشد. 

- ok

- حالا چرا این سوال را پرسیدی ؟

- از نوشته های وبلاگت.

- بقول شاعر دلخوشی ها کم نیست!

لینک
۱۳۸۸/۱/٢٢ - farzaneh *

   تازه می فهمم   

 

صبح ها که از خواب بیدار می شوم تازه می فهمم که چقدر از تو دور شده ام.

خیالی نیست . این هم مثل تمام خیال های دیگر که روزی بود اند و امروز...

لینک
۱۳۸۸/۱/۱٩ - farzaneh *

   تکان نخور   

 

دلم فیلم می خواهد . از آن فیلم هایی که بنشینم گوشه ای دست هایم را بغل کنم و محو شوم محو محو.

لینک
۱۳۸۸/۱/۱٧ - farzaneh *

   به خودم   

 

قول داده ام با اراده تررفتار کنم

این سال را.!

لینک
۱۳۸۸/۱/۱٦ - farzaneh *